مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

واكسن زدن

سلام عزيزم. همونطور كه گفته بودم روز چهارشنبه بعد از اداره رفتيم كه واكسن آنفلوانزا بزنيم. اولش نميدونستم چطوري ذهنت رو اماده كنم . داشتم با بابا حرف ميزدم كه گفتي مامان منو ميخواي ببري دكتر، آمپول بزنم . گفتم آره مامان، اگه آمپول بزني زود خوب ميشي و ديگه شربت نميخوري. تا اينكه رسيديم و رفتيم پارت كلينيك تو ستارخان و اونجا تا آمپول ها رو با سايز مختلف و سوزناش ديدي، ترسيدي و گفتي نه نميخوام بريم خونه . ديگه خانمي كه آمپول رو ميزد گفت دخترم بشين بغل مامانت و باباش هم بازوش رو نگه داره. ولي چشمتون روز بد نبينه با گريه هاش كلينيك رو گذاشت رو سرش . خلاصه واكسن رو زد و بابا هم كه دلسوز، گفت جايزه چي بخرم برات، شما هم سريع گفتي همين الان يه ني ...
1 آبان 1392

عيد غدير خم مبارك

علي در عرش بالا بي نظير است علي بر عالم و آدم امير است به عشق نام مولايم نوشتم چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟ سلام عزيزم، سلام نفسم. اين عيد رو به همه تبريك مي گويم. گلم هفته پيش سه شنبه كه بردمت دكتر. دكتر گفت كه حساسيت داري و خدارو شكر سرما نخوردي و دارو بايد مصرف كني و بايد واكسن انفلوانزا بزني يا اينكه 3 ماه دارو بخوري. كه ما هم تصميم گرفتيم واكسن رو تهيه كنيم. هرجا مي پرسيديم نداشتند، تا اينكه بابايي از هلال احمر برات آورد. امروز هم ميخوام ببرمت كه واكسن رو بزني، آخه تاحالا آمپول نديدي و فكر ميكني كه خوبه، خداكنه كه واقعا موقع زدن نترسي. هميشه بهم مي گي مامان آمپول چيه؟ منم ميخوام. گلم خيلي شيرين زبو...
1 آبان 1392

رفتن به شمال در تاريخ 92/6/20 الي 92/6/23

2 هفته پيش بابايي (باباي مامان) زنگ زد كه از 20 تا 23 از طرف اداره براي شمال سمت عباس اباد جا گرفته و ما هم در همون تاريخ يعني روز چهارشنبه 92/6/20 صبح زود راه افتاديم كه تا ساعت 2 اونجا باشيم و تحويل بگيريم.هوا خيلي عالي بود اصلا گرم نبود. خيلي جاي قشنگي بود لب دريا و ويلاي خيلي شيك و تميزي بود. كه شما از همون اول كه وارد شديم لب دريا و با دايي امين مشغول شن بازي. و عصرها هم رفتن به مركز خريدها و طبق معمول مهديس خانوم هرچي ميديد مي خواست و بابا مهدي هم كه اصلا نه نمي گفت و مي خريد. روز اول تو همونجا بوديم و لب دريا و استراحت تا عصر كه بريم بيرون. روز دوم هم به سمت جنگل دو هزار و سه هزار رفتيم. خيلي عالي بود. روز سوم هم هوا گرم شده بود و همه...
28 شهريور 1392

خاطرات شهريور

سلام عزيزم. دخترم اين روزها خيلي سرم شلوغه و نميتونم بيام و برات خاطرات روزانتو بنويسم. ولي خلاصه اي از اتفاقاتي كه تو اين ماه افتاد رو برات مي زارم. روز شنبه 92/6/9 دختر خاله من (زهره) ني نيش ساعت 12.30 شب با وزن سه كيلو و نيم به دنيا اومد، اونم يه پسر! اسمش هم محمد حسام. كه ما اون روز نتونستيم بريم عيادتش و روز دوشنبه 92/6/11 كه تعطيل رسمي بود رفتيم و ني ني كوچولو رو ديديم. كه شما خيلي ذوق كردي و باهاش بازي مي كردي و نازش مي كردي. وقتي من بغلش مي كردم اصلا حسودي نمي كردي و تازه مي گفتي مامان ببريمش خونمون. اينجا دختر گل من، نفس مامان آماده شده كه بريم ديدن ني ني اينم عكس محمد حسام (عزيزم چه قدر ناز خوابيده) مهدي...
20 شهريور 1392

خاطرات

سلام دوستان عزيزم در اين ايامي كه مهدكودك 2 هفته تعطيلات تابستاني داشت، و ما هم هيچ تعطيلي نداشتيم دختر ما خيلي اذيت شد. روز 5 مرداد بردمش مهدكودك كشاورزي كه اصلا اونجا رو قبول نكرد و خيلي گريه كرد. من هم طاقتش رو نداشتم و آوردم پيش خودم توي محل كار. كه اون هم تا ساعت 2.30 خيلي اذيت شدي. فرداش هم آوردم پيش خودم و هرچي باهات صحبت كردم كه ببرمت مهدكودك كشاورزي گفتي نه من اونجا نميام. خلاصه با بابا مشورت كرديم كه چند روز بابا مرخصي بگيره و بعد هم يك روز درميان مرخصي گرفتيم و بالاخره اين پروژه تمام شد و فردا به اميد خدا ميارمت مهدكودك خودت. برات كابوس شده بود شبا كه مي خواستي بخوابي ميگفتي مامان من اون مهدكودك نميرم، منو ببر پيش خاله سهيلا، خا...
20 مرداد 1392

مهديس و رفتن به كلاس بالاتر

سلام عزيز دلم. زيباي من، دُر دونه من، يه دونه من. دختركم از اين كه داري روز به روز بزرگ مي شي و خانوم تر مي شي، لذت مي برم. روز دوشنبه كه بردمت مهدكودك، خاله ساناز گفت كه ديگه مهديس بزرگ شده و بايد بره يك كلاس بالاتر، تو كلاس بزرگا. كه دوباره استرس من كه تورو چه جوري به خاطر وابستگي كه به خاله سهيلا و خاله مرضيه داري جدا كنم شروع شد. كه بعدازظهر كه اومدم تحويلت بگيرم، خاله سهيلا گفت برديمش كلاس بالاتر (خاله منذر) كه اول خوب بود و بعد شروع به بغض كردن و بعد هم گريه. كه خيلي نگران شدم و گفتم كه حالا زوده، ولي گفت بايد تو خونه باهات صحبت كنم كه آماده بشي و بري. تو خونه هم هرچي من و بابا صحبت كرديم ، مي گفتي نه، من مي رم سهيلا و مرضيه، منذ...
12 تير 1392

كارهاي جديد

سلام عزيز دلم. دختركم اين روزها خيلي شيطوني و شيرين زبوني مي كني. اونقدر كه ديگه همش به تو فكر مي كنم و بوي عطر تنت تو مشامم هست. عزيزم خيلي دوست دارم. زندگيمي، عشقم. ديروز با بابا مهدي رفتيم برات يه سري گل سر، دمپايي روفرشي و كلاه نقابدار و اسباب بازي (تَق تَق) خريديم.  خيلي دوست داشتي و خودت همرو انتخاب كرديم. (خيلي خوشحالم كه توي خريدها نظر ميدي عزيزم). كه ماشاءالله تو زدن تَق تَق خيلي ماهري و مُخ من و باباي را خوردي. امروز صبح هم طبق معمول كه از شب قبل به ذوق مهدكودك مي خوابي، بلند شدي و شيرخوردي و اومدي مهد و بهم گفتي مامان تو و بابا بريد سركار، منم ميرم مهدكودك، بعد بيا دنبالم. (خوشحالم كه ديگه بدون هيچ استرسي وارد مه...
13 خرداد 1392

خاطرات عيد سال 92

سلام عزيزم. اميدوارم كه امسال سال خوب و سلامتي براي همه باشه. ما هر سال، سال تحويل رو خونه خودمون بوديم و امسال هم مهديس لحظه سال تحويل خواب بود. بعد با صداي دعاي لحظه تحويل سال بيدار شدي و به هم ديگه تبريك گفتيم. و تا بعدازظهر برنامه هاي تلويزيون رو ديديم و از خودمون پذيرايي كرديم. ساعت 6.30 آمده شديم و رفتيم خونه ماماني (مامان من) و فرداش هم رفتيم خونه ماماني (مامان بابا) و بعد هم خونه مادربزرگاي بابا.و روز چهارم عيد هم رفتيم ديدن پدربزرگ و مادربزرگ مامان به سمت اراك. اينجا بهت ميگم بخند و داري شوخي مي كني. مهديس و بابا مهدي عمو ميلاد و زن عمو عسل روز 11 فروردين براي هميشه رفتند به سوئد تا زندگيشو...
5 ارديبهشت 1392

خاطرات گذشته

سلام عزيز دلم. ببخشيد كه ماماني بعد از مدتي اومده تا برات بنويسه. آخه خانومي ما چند ماهي بود كه دنبال خونه مي گشتيم و بعد از يه اسباب كشي مفصل كه شما دختر نازم امون نمي دادي اسباب ها رو جابه جا كنيم اين پروژه خدارو شكر با موفقيت به اتمام رسيد. از شيرين زبوني هات بگم كه حسابي دل من و بابا و بقيه رو بردي. يه چيزي كه خيلي برام جالب بود و عاشق اين كلمت بودم اين بود كه داشتي كاري رو واسه خودت انجام مي دادي و من بهت خنديدم كه ديدم يه دفعه برگشتي گفتي: (اصلاً خنده داشت) واي كه عاشق اون طرز بيانت بودم. ديگه اينكه عزيزم رفته بوديم برات لباس بخريم كه پيراهني كه پوشيده بودي رو خيلي خوشت اومده بود و مي گفتي ببين، ببين: عروس شدم، خشگل شدم . كه من ...
27 اسفند 1391